+ مژده وصل تو کو کز سر جان بر خيزم ....

دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 ساعت 7:5 عصر

هو الشهيد ...


سلام ...


وقتي تنهايي و دلت گرفته ...


وقتي هيچ کس ( حتي خودت ) نمي فهمند چه مي گويي و دردت چيست ...


وقتي سنگ صبور همه اي و سنگ صبور خودت دور از تو و بي خبر از اويي ...


وقتي خدا تنها آرامش دلت را،شايد هم تنها هيزم آتش دلت را به تو نمي دهد ....


وقتي با هزار اميد و آرزو در به در يک دقيقه صحبت ((استاد)) مي شوي و نيم ساعت صحبتش هم ديگر افاقه ات نمي کند ...


وقتي هر آنچه آرامت مي کرد از تو مي گيرند ... هر چه به تو ياد مي داد دورش مي کنند ...


وقتي دور و برت را خالي از هر چه ((غير )) مي کنند يعني چه ؟


.


.


.


نمي شنوي صدايش را ؟


مي دانم مي شنوي ... دارد مي گويد ول کن همه چيز و همه کس را ... بيا در آغوش خودم ... عشقت ... راهنمايت ... آرام جانت ... همه و همه خودم مي شوم ... بيا در آغوشم ...


.


.


.


يا حق


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[13/5/1387- 3:45 ع] باز هم برگشتيم ...
[17/4/1387- 7:39 ع] فقط براي تو ...
[16/2/1387- 7:5 ع] مژده وصل تو کو کز سر جان بر خيزم ....
[5/2/1387- 9:49 ع] هنوز زنده ام ...
[آرشيو شده ها]