هو الشهيد ...
قرار نبود اينجا بروز شود . نه حالش را دارم و نه وقتش را ... شايد زماني ديگر ...
ولي امروز اين وب من نيست که بروز مي شود ...
اين اعلام حضور به دوستي است که دوستش دارم و شايد يادم رفته که او هم دوستم دارد ...
يک اس ام اس امروز مرا در اين شهر غريب که براي کار 2 ساعته اي به آن آمده بودم کشاند به کافي نت تا به دوستي بگويم که دوستش دارم ... هر چند بينمان کيلومتر ها فاصله است ...
تا بگويم که دلم مچاله مي شود هر وقت جلسه ي هيئت داريم و او در بينمان نيست ... تا بگويم دلم مي خواهد ساعتها با او به حرف بنشينم ... و شايد نه .. به سکوت ... و اشکهاي بي ريايش را نظاره کنم ... تا بگويم جزو معدود کساني است که اشکهايم پيشش بي رياست ...
تا بگويم هميشه از بودن در کنارش لذت بردم ... تا بگوئيم وقتي رشت بودم و به من زنگ زد بعد از قطع تلفن از دوري اش ساعتي گريستم ...
تا بگويم چقدر از شنيدن صداي گاه نا اميدش غمگين مي شدم ... و چقدر از اندوه هميشگي اش دل آزرده ...
تا بگويم هميشه تحسين کرده ام صبرش را ، استقامتش را ، استقلالش را
تا بگويم ...
اينجا نه ... قبول دارم که فاصله ها فاصله انداخت بين جسممان و کلاممان ... شايد تکراري باشد اين حرف ولي تا بگويم
دلم با توست .. هر چند کافي نيست .... ولي لازم است ...
دوستت دارم دوستي که اولين بار بر اساس يک اشتباه با هم دوست شديم : خواهر روستايي
يا حق
نوشته شده توسط : رها
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ