هو الشهيد ...
سلام ...
امروز عاشوراي دوم ما شيعه هاست ... مي دونيد چي آتيشم مي زنه ؟ بقيع جز شيعه زائر نداره ... الانم تو مدينه شيعه نيست ... غربت رو حال مي کني ؟
ديشب و امروز بقيع فقط يه زائر داشت ... يه زائر که اومده بود از غربت جدش کم کنه .... السلام عليک يا بقيه الله ....
ولي چيزي که مجبورم کرد امروز پست بزارم اين نيست ...
تلويزيون رو که روشن کردم يهو موندم .... 45 تا لاله ... بعد از 19 سال ... واي خداي من !
ما امروز هستيم و زنده ايم و تکليفمونو انجام نمي ديم ... ولي اونا ... بعد از 19 سال ... هنوز هم ياد تکليفشون هستن و اومدن که انجامش بدن ... خيليه ها ... يه ذره فکر کن ... چرا بايد ميومدن ؟ فکر مي کني اونجا بهشون بد مي گذشت ؟ :
به مادرم بنويسيد جاي من خوب است
که بي نشانه شدن در همين وطن خوب است
در اين حدود من پاره پاره خوشبختم
در آستان خدا بي کفن شدن خوب است
هميشه مهدي موعود در کنار من است
و دستهاي ابالفضل سايه سار من است ...
به جستجوي من و پاره هاي من نرويد
براي گم شده تن در پي کفن نرويد
ميان غربت تابوتها نخواهيدم
به زير سنگ مزار- اي خدا! - نخواهيدم
منم و خار بيابان که سنگ قبر من است
دعاي حضرت زهرا مزيد صبر من است ....
اين داستانو 2 - 3 سال پيش نوشتم ... همين که اون 45 تا لاله رو ديدم يادش افتادم ...

نوشته شده توسط : رها
هو الشهيد ...
سلام ...
کلي مطلب واسه پيشگفتار و پس گفتار اين داستان آماده کرده بودم ... ولي احساس مي کنم همشون الان گزافه گويي ان ...
فقط: تقديم به همه ي جانبازاني که فکر مي کنند نسل ما باهاشون غربيه است و فراموششون کرده ، باشد که ...

موج عاشقي
اگر حوصله ات مي کشه داستانو اينجا بخون...
نوشته شده توسط : رها
هو الشهيد
گمنام
وقتي از زير خاک درش آوردند احساس کردم که مي شناسمش . با اين که صورتش از بين رفته بود، ولي باز هم برايم آشنا بود. مثل همان روز اول که ديدمش.
با اين که قبل از آن روز با او هيچ برخوردي نداشتم ،ولي همين که ديدمش احساس کردم دوستي قديمي را پيدا کردم . توي کلامش معصوميتي نهفته بود و در چشمان قهوه ايش برق اشتياقي ديده مي شد. همان موقع که از من پرسيد:(( ببخشيد برادر ، چطور مي تونم برم گردان کميل ؟)) از همان موقع همسفرش شدم. بودن در کنارش احساسي را در من ايجاد مي کرد که هيچ وقت تجربه نکرده بودم . همين احساسي که الآن دارم.
کسي از کنارم داد زد :(( حاجي، اين بسيجي پلاک نداره . يه شهيد گمنام ديگه.))
ولي اون گمنام نبود . من مي شناختمش . يک روز قبل از عمليات پلاکش را گم کرد . همان پلاکي که من برايش گرفته بودم . يادم است که وقتي به او اصرار کردم که برود و پلاک بگيرد ، قبول نکرد . گفت:(( تا برم و برگردم عمليات تموم شده . تازه ، بادمجون بم آفت ندارد)) ولي اين دفعه مثل دفعات قبل حدسش درست از آب در نيامد .
حاجي گفت :(( توي جيبهايش را بگرديد شايد چيزي پيدا کرديد .)) يک قرآن جيبي زيپ دار سبز از توي جيبش پيراهنش در آوردند . تازه عروسش بهش داده بود . خيلي اين قرآن را دوست داشت . عکس امام را هم هميشه لاي همين قرآن مي گذاشت. هر شب بعد از نماز همه را دور هم جمع ميکرد و با هم قرآن مي خونديم . بعد از اين کار ، به چند نفر که سواد درست و حسابي نداشتند، قرآن خواندن ياد مي داد . بعضي وقتها هم اگر مي ديد بچه ها حوصله دارند ، يه چادر به عنوان عبا مي انداخت روي دوشش و اداي آخوندها را در مي آورد و ما را نصيحت مي کرد که آب بازي نکنيم يا همديگر را اذيت نکنيم. اين در حالي بود که خودش توي همه ي اين کارها سر دسته بود. هميشه مي گفت بايد يه جوري ثابت کنه که از باباي روحاني اش چيزي هم ياد گرفته
- حاجي ، فقط همين قرآن و عکس امام توي جيبش بود . وسط قرآن سوراخ است . فکر کنم گلوله خورده وسط قلبش. آره ، گلوله خورده بود دقيقاً وسط قلبش . وقتي گلوله خورد کنارش بودم . سرش توي دستهاي من بود که شهيد شد . قبل از شهادتش بهم گفت : (( نيلوفر، خانمم را مي گم . جز من کسي را ندارد . مثل يه برادر مواظبش باش . نذار بعد از من تنها بمونه .)) بعد عکس نيلوفر را که داشت از توي جيبش مي افتاد ، هل داد داخل جيبش و ... و همين. شهيد شد. به همين راحتي. من هم به قولي که اون لحظه بهش دادم وفادار موندم و نيلوفر شد زن داداش من .
وقتي داشتند مي بردنش ، عکس نيلوفر از توي جيبش افتاد . حاجي نگاهي به عکس پاره و خاک خورده انداخت و گفت :(( اين عکس فعلاً چيزي را مشخص نمي کنه.چيزي هم ازش باقي نمونده که بشه تشخيص داد.با احتياط بگذاريدش پيش شهداي گمنام .)) فرياد زدم : (( نه ، اون گمنام نيست . اون عباسه ! عباس تهراني ! من مي شناسمش . اون دوست منه . من ميشناسمش .)) ولي صدايم در نيامد . فقط دهانم باز و بسته شد و لرزيدم . حاجي نگاهي به من انداخت و با چشمان پر از اشک گفت : (( محسن ، آقا جواد را از اينجا ببر . انگار باز هم موجي شده . بيچاره صداش هم که در نمي آيد . اگر اصرارهاي خانمش نبود قبول نمي کردم
که بياد . آخه اين فرشته با اين همه يادگار از جنگ ، اومده با ما براي تفحص چه کار ؟ ))
و محسن صندلي چرخدار من را هل داد و از عباس جدا کرد .
سلام .. از همه دوستاني که اين داستانو 60 بار خوندن عذر مي خوام ( منظورم همون صبا و ققيه )
انشالله سري هاي بعد داستاناي جديدترمو هم مي زارم ...
اين يکي از اولين داستانهام بود که تقريبا 4 سال پيش نوشتم ...
ولي از بقيه بيشتر دوستش دارم ...
فعلا يا حق
نوشته شده توسط : رها
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ