+ ياران دولت سبز

شنبه 30 تير 1386 ساعت 10:30 عصر

هو الشهيد


سلام ... آخخخخخخخيييييييييشششششششش


بالاخره راحت شدم ... تا قبل از کنکور کلي برنامه ريزي کرده بودم که از بعد از ظهر روز کنکور مي شينم پاي کامپيوتر و چنين مي کنم و چنان مي کنم ... کامپيوتي هم نامردي نکرد و زد قبل از روز کنکور سکته قلبي کرد قلبش از کار افتاد ...


يه ماه تو گارانتي تو کما بود ... تا يه بنده خدايي يه قلب نو بهش اهدا کرد و اين کامپيوتي رو امروز با سلام و صلوات بعد از 1 ما آورديم خونه ... شکر خدا ديگه از امروز هم مي تونيم به اينجا برسيم هم به جاهاي ديگه ( کانونننننن منو بگير که اومدم .... )


تو اين مدت که کنکور داشتيم ، علاوه بر اين که کلي برنامه چيده بوديم واسه بعد کنکور ( که تا حالا محض رضاي خدا يکي شم عملي نشده ) کَمکي دل نگروني هم داشتيم از يک عدد آدم . يه پسر دايي داريم ما که بچه خيلي خوبيه ... سوم راهنمايه و مثل همه ي هم سن و سالاش شلوغ و پر سر و صدا و پر حرف و پر انژي ، تازه يه نمه هم بيشتر .


هر وقت اينا ميان خونه ما ( که کم هم نيست ) اين داداشْ مانندِ گل ما ميومد مي نشست کنار من پاي کامپيوتر و موتورش شروع به کار مي کرد . يَک سئوالهايي مي پرسيد که عمرا هيچ کدوم به فکر يکي از ماها رسيده باشه ... تا جايي که راه داشت جواب مي دادم ( همون جواب دادنش هم کار حضرت فيل بود . به هر جوابي که قانع نمي شد ) وقتي هم که ديگه راه نداشت خودمو غرق مي کردم تو کامپيوتي و به نشنيدن مي زدم تا حوصله اش سر بره و بره پي کارش ...با اينکه اين پسر دايي ما ته بچه مثبت و مذهبي و از اين حرفاست، باز هم نگراني وجود داشت که وقتي مي ره پي کارش و پي دوستاش اين دوستا کين و اين کارا چيه و نکنه خداي نکرده کم کمک اين بچه  به اين خوبي بره سمت راهها و کاراي بد بد ... کما اينکه نمونه هاشم کم نبودن ...


 تا اين که امسال تابستون شد و ديدم از اين پسر دايي ما خبري نشد ... هر وقت هم خبري مي شد کاري به کار ما نداشت ... ديگه سرشار از انرژي مهار نشدني و تخليه نشده نبود ... تازه ... گوش شيطونم کر بعضي وقتا کتاب مي گرفت دستش و مي خوند ....


رفتيم تحقيق و تفحص که چي شده و کي اين بلا رو سر بچه آورده بريم دستشو ببوسيم ... ديديم ببببللللللههههه .... آقا رفتن شدن جزو ياران دولت سبز ....


خداييش طرح خيلي باحاليه ... زنگ مي زنن خونه ي شاگرد زرنگاي دوره ي راهنمايي و دبيرستان و ميارنشون مسجد ... بعد هم کلي فرم و امضا بازي و جلسه و کاراي بزرگونه -که به دل همه ي پسر بچه هاي شيطونم مي شينه- که چي ؟ که مي خوايم با هم يه تابستونه پر بار داشته باشيم ...


بعد کلاسا و برنامه ها شروع مي شه ... کي اداره مي کنه برنامه ها رو ؟ دو سه تا طلبه ي کوچولو موچولوي سال اول دومي که هم قد و قواره ي بچه هان و مثل خودشون شيطون ...


بعد اين همه بچه دور هم جمع مي شن و زير نظر اين طلبه ها و با رضايت کامل خانواده هاشون تمام کارايي رو که دوست دارن انجام مي دن و يه عالمه کاراي جديد هم ياد مي گيرن ... با همين طلبه ها مي رن فوتبال ... واسشون کلاساي عقيدتي و ديني و علمي و هزار تا چيز ديگه مي زارن .... بيرون کلاسشون که وايستي هر 5 دقيقه يک بار شليک خنده شون مي ره هوا ... ييهو مي بيني وسط کلاس دارن کشتي مي گرن محظ زنگ تفريح ... اينا رو کوه مي برن اساسي ... پياده روي تا دلت بخواد ...اون قدر با اينا بدو بدو مي کنن تا جونش در بياد. اينا هم هر بلايي دلشون بخواد سر اين طلبه هاي بيچاره تو کوه و بازي ها ميارن  . وسط همه ي اين تفريحا هم کلي چيز يادشون مي دن و کلي اين بچه ها رو متوجه قدرت خدا و عظمتش و نعمتش مي کنن .... خلاصه اينکه حسابي با بچه جور مي شن و وقتشون رو پر مي کنن و يه عالمه چيز يادشون مي دن ( از جمله کتاب خواني که من نمي دونم اين يکي کار رو چه جوري کردن ... خيلي سخته .. خدا خيرشون بده ... ) و تما اين کارا رو هم توي يه محيط کاملا سالم که روي هر بچه اي از هر خانواده اي تاثير مثبت مي زاره انجام مي دن .


نمي دونم شما اسم اين کار رو ( که البته هنوز آزمايشيه و تو چند تا استان داره اجرا مي شه ) چي مي زارين ... من که بهش مي گم عملي کردن شعارهاي چندين و چند ساله به بهترين نحو ممکن .


يا حق


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]


+ جنگ کجايي که دلم تنگ توست ؟

دوشنبه 18 تير 1386 ساعت 6:44 عصر

هو الشهيد ...


سلام رفقا !


آغاسي تو يکي از شعراش مي گه :
جنگ کجايي که دلم تنگ توست ( باحاله ها نه ؟ )


خوشم اومد : جنگ کجايي که دلم تنگ توست . ( آره ها ! دلم تنگشه .... چه صفايي داشت . همه بر و بچز رزمنده دلاشون پاک و بي ريا بود .... همشون يه عشق داشتن اونم خدا بود . )


جنگ کجايي که دلم تنگ توست : ( چه حالي مي ده آدم بدونه در باغ شهادت باز باز است )


جنگ کجايي که دلم تنگ توست :( چه خوب بود که دشمن آدم جلو چشمش بود و مي دونست با کي و چي داره مي جنگه )


جنگ کجايي که دلم تنگ توست : ( چه قدر از تموم رزمنده ها مي شد چيز ياد گرفت . از قاسمشون تا حبيب ابن ظاهر جبهه همه واسه خودشون يه پا عارف بودن . اونم از اون عافاي باحال )


جنگ کجايي که دلم تنگ توست : ( همه دلشون تاپ تاپ مي کرد واسه عمليات . تو عمليات هم چه مردونه ميجنگيدن . )


جنگ کجايي که دلم تنگ توست !: (ولي مدتي که از عمليات مي گذشت و زمينگير مي شديم ، ديگه همه چي زيبا نبود . درسته که مي فهميديم اصلش (( ما رايت الا جميلا )) ست . ولي نمي شه جنازه ي بچه ها رو که قدم به قدم افتاده بود و حتي چند روز زير آفتاب و بارون تو دشت و صحرا و رودخونه و باتلاق افتاده بود و نمي شد عقبشون برد فراموش کرد . )


جنگ کجايي که دلم تنگ توست ؟ :( چه بد و دردناک بود وقتي همه جا خون بود و گوشت و پوست و استخوان له شده که معلوم نبود واسه کيه .... چه بد بود وقتي هواي گرم و پر از دود اطرافمون رو بوي گوشت سوخته ي بچه ها و تعفن جنازه هاي چند روزه همراهي مي کرد و نفس کشيدن هر لحظه درد آور تر بود .... چه بد بود که يه عالمه مجروح اطرافت رو پر کرده بود .. از هر نوعي که فکرشو بکني ... يکي رو پاش تانک رفته بود و يکي ترکش خمپاره تمام دل و روده شو ريخته بود بيرون و يکي که صورتش سوخته بود ... و تو هيچ کاري نمي تونستي براشون بکني ... هيچ کاري و جلوي چشمت پر پر مي شدن و رنج و درد رو از هر لحظه ي نگاهشون حس مي کردي ... خدايا ! چقدر سخت بود . )


جنگ کجايي که دلم تنگ توست ؟: ( خبر شهادت بچه ها رو که به خانواده هاشون مي داديم عکس العملا متفاوت بود . و چقدر اين کار سخت بود . خانم يکي مات و مبهوت تو رو نگا مي کرد و به بچه اي که هنوز به دنيا نيومده بي پدر شده بود فکر مي کرد . مادر يکي واسه از دست دادن تک فرزندش مويه مي کرد و پدر يکي ديگه کمرش خم مي شد و بچه هاي قد و نيم قد يکي ديگه دور مادرشونو گرفته بودن و به خاطر گريه اش گريه مي کردن . هنوز نمي دونستن يتيم يعني چي ؟ )


جنگ کجايي که دلم تنگ توست؟ : ( کوچه هامون به اسم شهداست . ولي يادشون تو زندگي مون جاري نيست تا روزمره گي هامون روز مرگي نشن . )


جنگ کجايي که دلم تنگ توست ؟:( فرزند شهيدي رو ديدم که دلش بد جور شکسته بود . داغ بي پدري داشت و پدر قهرمانش فراموش شده بود . و فرزند شهيد ديگه اي که به خاطر بي پدري از ارزشهايي که پدرش رو ازش گرفته بودن بيزار بود .
جانبازي رو ديم که به خاطر دردهاش عذاب مي کشيد ...نمي تونست کار کنه و خرج زندگي شو بده و واسه اين عذاب مي کشيد و همه فراموش کرده بودن اين آدمي که الان سربارش مي دونن چرا اين جوري شد و واسه اين عذاب مي کشيد . و فرزندش رو ديدم که پدرش براش غريبه بود .... دور بود و قديمي .. فرزندي که هدف پدرش رو درک نمي کرد و پدري که واسه اين عذاب مي کشيد . )


  جنگ کجايي که دلم تنگ توست ؟ يعني واقعا دلم تنگ اين جنگه ؟


يا حق


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]


+ يا الله ...

سه‏شنبه 12 تير 1386 ساعت 7:2 عصر

 هو الشهيد


 


يا الله .... ياالله .... اهم اهم ...


1...2...3... صدا واضحه ؟


سلاااااااااااااااااااام!


ما هم بالاخره اومديم چون :


اون روزا که جنگ بود يه مرد خيلي مرد پا شد رفت جبهه جلوي دشمنو بگيره . بهش يه تفنگ نو دادن که با دشمن بجنگه و يه پوتين نو که يه راهي رو بره . مردِ مرد قصه ي ما با پوتين و تفنگش تا تهِ تهِ خونش اون راه رو رفت ، وقتي که پر کشيد يه مرد ديگه تفنگ و پوتينشو برداشت . حالا از اون روزا خيلي مي گذره ... تفنگ کهنه و پوتين خاکي اون مرد گوشه ي اون راه افتاده ، منتظر يه مردِ ديگه است ... بسم الله ! ... يا علي بگو و برو برش دار . حالا نوبت توئه !!!!  


 


يا علي


 


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[13/5/1387- 3:45 ع] باز هم برگشتيم ...
[17/4/1387- 7:39 ع] فقط براي تو ...
[16/2/1387- 7:5 ع] مژده وصل تو کو کز سر جان بر خيزم ....
[5/2/1387- 9:49 ع] هنوز زنده ام ...
[آرشيو شده ها]