+ ف...ا...ص...ل...ه...ه...ا...
هو الشهيد
سلام ... 
سوم راهنمايي بودم که از تهران کوچ کرديم و اومديم اينجايي که الان هستم ...
اون اوايل تو مدرسه خيلي غريب بودم
... بچه ها منو از خودشون نمي دونستن و تا يکي دو ماهي فقط سوژه ي خنده هاشون بودم
.. ولي کم کم با هم ريفيق شديم
... خيلي ريفيق
... اونم نه با يکي دو نفر .. با هف هش ده نفر رفيق صميمي شديم
... چه حالي مي داد
.. همه عين هم بوديم ... حرفامون عين هم بود... همه با هم به يه چيز مي خنديديم ... با هم براي يک چيز نگران مي شديم و با هم براي يه چيز گريه مي کرديم ... درددلهاي همو مي فهميديم ... مشکلات هم رو حس مي کرديم ... همه چيزمون از يه جنس بود و خلاصه خيلي با هم صميمي بوديم ...
دبيرستان که رفتيم کم کم تفاوتها شروع کردن خودي نشون دادن
... يکي دو سال اول باز هم با هم دوست بوديم
... سال سوم با هم بوديم
... و نهايتا که رسيد پيش سلام و عليکي داشتيم با هم
...
چند روز پيش يکي از اين رفقا بعد از مدتها يه تيليف به بقيه زد و همه رو جمع کرد خونه خودشون
...
دستش درست ... هم يادي تازه شد و هم چيزهايي فهميده شد ... 
اولش که سلام و احوال پرسي و شوخي و جينگولک بازي هاي معمول بود ... ( البته قبل از اينا پوشش ها و حرکاتي ديديم از بعضی ها که خودشون اون اولا مخالفش بودن . )
شوخی به نظر من دو نوعه ... یکی که واسه همه شوخیه ... یکی هم شوخی های قشریه ( از اسمش هم معلومه مربوط به یه قشر خاصه ) ..
خلاصه اینکه بعد از شوخی های معمولی بحث رفت رو شوخی های قشری و اون وقت بود که تمام خوشحالی اولیه از دیدن دوباره بچه ها بعد از مدتها از بین رفت ...
دیدم دیگه بچه ها رو نمی شناسم ... من و یکی دیگه از رفا که با هم دوست صمیمی مونده بودیم دیدیم که دیگه از اونا نیستیم ... نه ،بهتره بگم دیگه اونا از ما نبودن ... هم ما فهمیدیم هم اونا ... شوخیاشون برا ما شوخی نبود .. بحثای مهمشون برا ما چرت و پرت بود ... علایقشون رو اصلا جزو آمار نمی دونستیم ...
طاقت نیاوردیم... دو ساعت بعدش که تازه حرفا و شوخیاشون گل کرد بهونه آوردیم و زدیم بیرون .. خودشون هم فهمیدن که بهونه بود رفتنمون ... اعتراضی هم نکردن ... چون ما تیکه ی اون جمع نبودیم ...
دلم گرفت .. خیلی گرفت ... خیلی دلم گرفت که اون بچه هایی که سوم راهنمایی خیلی بیشتر از سنشون می فهمیدن و عاقل بودن ، تو سوم راهنمایی دغدغه هاشون خیلی متعالی تر بود ... چرا حالا این قدر افت کردن ... دلم گرفت چون همه ی اینا بچه مذهبیای ما بودن و هنوز هم اسمن هستن ...
وقتی بچه مذهبیه ما مهمترین مسئله اش لباس عروسی فامیل یکی از دوستاشه و مهمترین دغدغه اش اینه که(( نکنه قم قبول شم ، می گن اونجا دانشگاه جداست )) چه انتظاری می ره از بقیه ؟
بماند که بقیه ی شوخی ها و مسائل و دغدغه هاشون فقط بدرد سانسور شدن می خورن ....
از کجا اومدن این فاصله های از عرش تا فرش ؟
چرا؟
یا حق
نوشته شده توسط : رها
هو الشهيد
در ظلمت مداوم مکه مردي به سوي غار مي آيد
با چشمي از ستاره و باران با قلب بي قرار مي آيد
تا غار پر شد از غزل وحي حجم زمين به لرزه در آمد
پيچيده نور و آينه و عشق در قلب مهربان محمد
اقراء رسول عشق و عدالت اقراء دوباره پنجره ها را
اقراء به نام مهر و محبت اقراء سقوط شب پره ها را
اقراء شکسته بال پرستو اقراء به خون تپيده شقايق
اقراء تمام زخم زمين را رو کن به بغض اين همه عاشق
اقرا به نام هر چه که نور است اقرا به نام هر چه خدايي
اقرا به پاس خون شهيدان اقرا به نام سبز رهايي
بگذار تا به نام تو باران بر قلب هاي خسته ببارد
بگذار تا به شوق تو خورشيد بر شهر عشق پا بگذارد
بي تو تمام دخترکان دنيا هنوز زنده به گورند
مثل کبوتران پر از زخم از عشق و آشيانه به دورند
در ظلمت مداوم دنيا يک مرد بي مهار مي آيد
با چشمي از عدالت و باران دستي پر از بهار مي آيد
"فريده قلي زاده"

اينم عيدي تون ... شرمنده يه ذره دير رسيد ...
از فريده خانم هم شرمنده ... دسترسي نداشتم اجازه بگيرم ...
از صديقه حسيني هم خيلي تشکر آميزيم ... دستت درست ... آفرين .. راستي ديدي اسمشو درست گفته بودم ...
يا حق
نوشته شده توسط : رها
هو الشهيد ...
سلام ...
اول : تسليت ...
دوم : موسي بن جعفر ( ع ) به جرم حقگويي و به جرم ايمان و تقوا و علاقه مردم زنداني شد . حضرت موسي بن جعفر را به جرم فضيلت و اينکه از هارون الرشيد در همه صفات و سجايا و فضائل معنوي برتر بود به زندان انداختند . شيخ مفيد درباره آن حضرت مي گويد : " او عابدترين و فقيه ترين و بخشنده ترين و بزرگ منش ترين مردم زمان خود بود ، زياد تضرع و ابتهال به درگاه خداوند متعال داشت . اين جمله را زياد تکرار مي کرد : " اللهم اني أسألک الراحة عند الموت و العفو عند الحساب " ( خداوندا در آن زمان که مرگ به سراغم آيد راحت و در آن هنگام که در برابر حساب اعمال حاضرم کني عفو را به من ارزاني دار ) . امام موسي بن جعفر ( ع ) بسيار به سراغ فقرا مي رفت . شبها در ظرفي پول و آرد و خرما مي ريخت و به وسايلي به فقراي مدينه مي رساند ، در حالي که آنها نمي دانستند از ناحيه چه کسي است . هيچکس مثل او حافظ قرآن نبود ، با آواز خوشي قرآن مي خواند ، قرآن خواندنش حزن و اندوه مطبوعي به دل مي داد ، شنوندگان از شنيدن قرآنش مي گريستند ، مردم مدينه به او لقب " زين المجتهدين " داده بودند . مردم مدينه روزي که از رفتن امام خود به عراق آگاه شدند ، شور و ولوله و غوغايي عجيب کردند . آن روزها فقراي مدينه دانستند چه کسي شبها و روزها براي دلجويي به خانه آنها مي آمده است .
سوم :

چهارم :
بهمون بگن از امام علي (ع)بگو .. عين بلبل حرف مي زنيم .. از امام حسين(ع) ... بلبل که سهله طوطي مي شيم ... حضرت مهدي ( عج) ... همچين يه ساعتي ميگيم ...
بقيه ي اماما ... ئه ... يه دقه وايستا الان مي گم .... ئه چيزه ... امام ايکسم هستن ( ايکس : از 4 تا 11 ) .. بعدش ... خوب کار نداري من برم ...
يادم نره خير سرم شيعه ي 12 اماميم ... نه 3 امامي ... وقتي حتي يه ذره هم بقيه ي امامامو نمي شناسم چه جوري شيعشونم ؟
پنجم : آفرين آدم کار درست ! بيا با هم نذر کنيم از اين به بعد حد ال سر ولادت و شهادت هر امامي جاي يه پست شهادت محض خالي نبودن عريضه نوشتن بريم يه کتاب برداريم راجع به همون امام و بخونيم ... بلکم يه خورده شيعه شديم ...
يا حق
نوشته شده توسط : رها
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ