هو الشهيد ...
اومد .... کي ؟ ماه رمضون ديگه ...
حرف ادبي در اين رابطه زياد زده شده
... ( البته منم حرف بي ادبي نمي خوام بزنما
... )
ياد يه خاطره افتادم ...
جاتون خالي پارسال اين موقع مکه بوديم
... خانوادگي ...
چه روزايي بود ... انشاله خدا قسمت همه بکنه قسمت ما هم بکنه يه بار ديگه بريم .
ما خيلي خوش سعادت بوديم اون موقع ( دمت گرم اوس کريم ) چون توي مکه هم آخر ماه شعبانو داشتيم و هم اول رمضان و تازه بخاطر اينکه روزه هامونو بتونيم بگيريم تو مکه 10 روز مونديم
... جاتون خالي به خاطر گرم و سرد شدن تو هواي بيرون و زير کولر بيشترمون هم حسابي مريض و داغون بوديم ..
.
خلاصه با آه و ناله رفتيم بالا و منتظر غذا شديم ييهو ديديم دو تا از کارمنداي هتل همين که بهم رسيدن همين ديگه رو بغل کردن ماچ بوسه وعيدت مبارکه و از اين حرفا
... ( يکي شون داشت گريه هم مي کرد
) ما اول فکر کرديم دارن شوخي مي کنن
... يه هوا هم خنديديم
... ولي وقتي اون دو نفر به بقيه هم رسيدن همين عمل انجام شد ديديم نه بابا ... قضيه جديه
... و اون موقع بود که ... ( حتما انتظار داريد بگم کلي خجالت کشيديم ؟ ... خوب با اينکه خيلي پرروييم ولي باز يه ذره خجالت کشيديم
ولي نه خيلي )
مدرس عربستان تو ماه رمضون تعطيله ... ملت همه به هم تبريک مي گن ... وقت افطار هيچ کس تو حد اقل مکه و مدينه گرسنه نمي مونه ... با اينکه بردن خوراکي تو حرمها ممنوعه ولي علاوه بر کلي خرما و نون و قهوه که مردم ميارن ... خود مسئولين حرم هم يه عالمه خرما بين مردم پخش مي کنن ... که کلا هر کي بياد حرم گرسنه نمي مونه ... 

ولي احتمالا هيچ کدوم از روزه هاشون درست نيست
... مردم عربستان يا احتمالا سني ها دو تا اذان مي گن ... يه اذان يه ربع زودتر از وقت نماز و يه اذان وقت نماز ... تو ماه رمضون وقت مغرب با اون اذان اوليه افطار مي کنن . يعني وقتي هوا هنوز روشنه ..
.
تو ماه رمضون هم بعد از نماز عشا يه نماز مي خونن به جماعت به اسم نماز تراويح ( البته اينو فکر کنم ما شيعه ها هم داريم ولي نمي خونيم ) نمازه تقريبا يه ساعت طول مي کشه و توش هر شب يه جزئ قرآن خونده مي شه ...
چقدر دلم تنگيده واسه ماه رمضون عربستان ... چقدر دلم مکه مي خواد ...
يا حق

نوشته شده توسط : رها
هو الشهيد ...
سلام ... سلام ... سلام ...
مي دونيد چي شده ؟
نمي دونيد ؟ 
عيب نداره ... آخه چيز خاصي نشده .. فقط اينکه من قبول شدم
... چي ؟
خوب دانشگاه ديگه ( کسي راجع به رشته ي مهندسي شيمي الياف – نساجي چيزي مي دونه بهم بگه ؟
)
ولي يه جوريم ؟
يعني قبل از قبول شدن خلاصه شده بودم تو قبولي ... ولي الان احساس مي کنم که چي ؟
همه اينجا خوشحالن .. بابام کلي شيريني داده به همکاراش ... دايي اينا و زن دايي اينا به هر کي مي رسن مي گن من قبول شدم ... عمه ام مي ره مامان بزرگم رو از تو عروسي مي کشه بيرون بهش خبر مي ده قبول شدم و کلي مشتلق مي گيره ... ولي من احساس مي کنم که چي ؟ خوب بعدش ؟ مي رم اينم مي خونم تموم مي شه بعد بيکار بيفتم تو خونه ؟
البت من آدم بيکار نشستن نيستم حالا کار اينجوري نشد خودمو سرگرم مي کنم با يه کاري ... ولي اين نيست اوني که من مي خوام ... منو راضي نکرده ...
خوشحالم که اينجوريم .... خوشحالم که فکر نمي کنم دانشگاه همه چيزه ... چون در واقع هيچ چيز خاصي نيست و خوشحالم که خودمو محدود به هيچ چيز نکردم ...
به هر حال خدا رو شکر که قبول شدم ... چون درسي که من خونده بودم با ميانگين روزي 2 ساعت ( وقتي تو جمع خانوادگي گفتم ميانگين روزي 2 ساعت همه اعتراض کردن که تو ميانگينت نيم ساعت هم نبود )
تونستم قبول بشم ....
ولي .....
دانشگاه فقط يه مرحله است نه هدف ... ( چه دختر با شعوريما ... نه ؟ )

يا حق
نوشته شده توسط : رها

| وصيت نامه |
نوشته شده توسط : رها
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ