1   2      >

+ آخ جون ... ماه رمضون

جمعه 23 شهريور 1386 ساعت 10:5 عصر

هو الشهيد ...


اومد .... کي ؟ ماه رمضون ديگه ...


حرف ادبي در اين رابطه زياد زده شده ... ( البته منم حرف بي ادبي نمي خوام بزنما ... )


ياد يه خاطره افتادم ...


جاتون خالي پارسال اين موقع مکه بوديم ... خانوادگي ...


چه روزايي بود ... انشاله خدا قسمت همه بکنه قسمت ما هم بکنه يه بار ديگه بريم .


ما خيلي خوش سعادت بوديم اون موقع ( دمت گرم اوس کريم ) چون توي مکه هم آخر ماه شعبانو داشتيم و هم اول رمضان و تازه بخاطر اينکه روزه هامونو بتونيم بگيريم تو مکه 10 روز مونديم ... شبي که قرار بود پس فرداش ماه رمضان باشه از حرم اومديم داشتيم مي رفتيم غذا خوري که ديديم دم آسانسور برگه زدن و حلول ماه رو تبريک گفتن و ساعتاي سحري و افطار رو نوشتن ... حالا نصف همراهامون و يه خورده هم ما دمغ شديم که اي واي و چه جوري مي خوايم 4 روز تو اين گرما روزه بگيريم ... جاتون خالي به خاطر گرم و سرد شدن تو هواي بيرون و زير کولر بيشترمون هم حسابي مريض و داغون بوديم ...


خلاصه با آه و ناله رفتيم بالا و منتظر غذا شديم ييهو ديديم دو تا از کارمنداي هتل همين که بهم رسيدن همين ديگه رو بغل کردن ماچ بوسه وعيدت مبارکه و از اين حرفا ... ( يکي شون داشت گريه هم مي کرد ) ما اول فکر کرديم دارن شوخي مي کنن ... يه هوا هم خنديديم ... ولي وقتي اون دو نفر به بقيه هم رسيدن همين عمل انجام شد ديديم نه بابا ... قضيه جديه ... و اون موقع بود که ... ( حتما انتظار داريد بگم کلي خجالت کشيديم ؟ ... خوب با اينکه خيلي پرروييم ولي باز يه ذره خجالت کشيديم ولي نه خيلي )


مدرس عربستان تو ماه رمضون تعطيله ... ملت همه به هم تبريک مي گن ... وقت افطار هيچ کس تو حد اقل مکه و مدينه گرسنه نمي مونه ... با اينکه بردن خوراکي تو حرمها ممنوعه ولي علاوه بر کلي خرما و نون و قهوه که مردم ميارن ... خود مسئولين حرم هم يه عالمه خرما بين مردم پخش مي کنن ... که کلا هر کي بياد حرم گرسنه نمي مونه ...


ولي احتمالا هيچ کدوم از روزه هاشون درست نيست ... مردم عربستان يا احتمالا سني ها دو تا اذان مي گن ... يه اذان يه ربع زودتر از وقت نماز و يه اذان وقت نماز ... تو ماه رمضون وقت مغرب با اون اذان اوليه افطار مي کنن . يعني وقتي هوا هنوز روشنه ...


تو ماه رمضون هم بعد از نماز عشا يه نماز مي خونن به جماعت به اسم نماز تراويح ( البته اينو فکر کنم ما شيعه ها هم داريم ولي نمي خونيم ) نمازه تقريبا يه ساعت طول مي کشه و توش هر شب يه جزئ قرآن خونده مي شه ...


چقدر دلم تنگيده واسه ماه رمضون عربستان ... چقدر دلم مکه مي خواد ...


يا حق


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]


+ جدي ؟ ....

دوشنبه 19 شهريور 1386 ساعت 9:35 صبح

هو الشهيد ...


سلام ... سلام ... سلام ...


مي دونيد چي شده ؟


نمي دونيد ؟


عيب نداره ... آخه چيز خاصي نشده .. فقط اينکه من قبول شدم ... چي ؟ خوب دانشگاه ديگه ( کسي راجع به رشته ي مهندسي شيمي الياف – نساجي  چيزي مي دونه بهم بگه ؟ )


ولي يه جوريم ؟


يعني قبل از قبول شدن خلاصه شده بودم تو قبولي ... ولي الان احساس مي کنم که چي ؟


همه اينجا خوشحالن .. بابام کلي شيريني داده به همکاراش ... دايي اينا و زن دايي اينا به هر کي مي رسن مي گن من قبول شدم ... عمه ام مي ره مامان بزرگم رو از تو عروسي مي کشه بيرون بهش خبر مي ده قبول شدم و کلي مشتلق مي گيره ... ولي من احساس مي کنم که چي ؟ خوب بعدش ؟ مي رم اينم مي خونم تموم مي شه بعد بيکار بيفتم تو خونه ؟


البت من آدم بيکار نشستن نيستم حالا کار اينجوري نشد خودمو سرگرم مي کنم با يه کاري ... ولي اين نيست اوني که من مي خوام ... منو راضي نکرده ...


خوشحالم که اينجوريم .... خوشحالم که فکر نمي کنم دانشگاه همه چيزه ... چون در واقع هيچ چيز خاصي نيست و خوشحالم که خودمو محدود به هيچ چيز نکردم ...


به هر حال خدا رو شکر که قبول شدم ... چون درسي که من خونده بودم با ميانگين روزي 2 ساعت ( وقتي تو جمع خانوادگي گفتم ميانگين روزي 2 ساعت همه اعتراض کردن که تو ميانگينت نيم ساعت هم نبود )


تونستم قبول بشم ....


ولي .....


دانشگاه فقط يه مرحله است نه هدف ... ( چه دختر با شعوريما ... نه ؟ )


 


پ.ن 1) اين مطلبو پريروز نوشتم . وقت نشده بود بزارم ... امروز رفتم يه سر به دانشگاهمون زدم ... خيل بزرگه ... فقط تو ساختمون داشنکده فني اش طبقه ي اولش من داشتم گم مي شدم ... خيلي باحاله ... جاتون خالي ... ايني که پايينه فقط ساختمون مرکزيشه ... دانشکده ي ما و 60 تا ديگه جلوشن اون طرف تصوير ( کامپيوتر رو برگردون شايد ديديش )



 


يا حق


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]


+ راهش پررهرو

دوشنبه 12 شهريور 1386 ساعت 11:19 صبح
هو الشهيد ...

معلم شهيد محمد تقي خوش خواهش ....

وقت شهادت23 ساله بود .




وصيت نامه
 

به نام آن که جانم در دست اوست

 

به برکت انقلاب اسلامي اين را فهميده ام که زندگي بدون عشق معنا ندارد و هم اين را دانسته ام که داشتن روحيه ي عشق و عرفان خدايي بدون روحيه ي سلحشوري(( صوفيگري)) است و نيز دارا بودن روحيه ي سلحشوري بدون عشق و عرفان خدايي (( وحشيگري است در بربريت .))

و داشتن روحيه ي سلحشوري همراه با عشق و عرفان خدايي خاص انسان اسلام است .
خدايا : ما را و همه را هدايت کن که اين گونه باشيم . دقيقا در همين رابطه است که عازم جبهه هاي حق عليه باطل هستم و به همين دليل بر آن شده ام که وصيت نامه ام را بنويسم ، گو اينکه در جاي ديگري در پشت عکسي از امام طرز فکر و خط مشي کلي ام را چنين رقم زده ام : لن تنالو البر حتي تنفقو مما تحبون (( رستگار نمي شويد مگر آنچه را که داريد انفاق کنيد ))

من با امامم پيمان مي بندم که به تبعيت از ايشان براي برپايي حق و عدالت لحظه اي از پاي ننشينم و اين عهد نامه را با خون خويش امضا مي نمايم تا مصداق آيه ي مبارکه ي فوق باشم . باشد که خداوند گناهانم را ببخشايد و در اين راه اگر سعادت يار شد و شهيد شدم ، خوش ندارم کسي در مرگم بگريد ، چه زندگي يعني جهاد و در جهاد است که ((شهادت ))معنا مي يابد و در شهادت (( سعادت )) .

برادرم بر من خرده مگير که هنوز بهاراني چند از عمرم نگذشته  مرگ را سعادت مي دانم . مرگ سرخ مرام ماست . کتاب ما که نامش ((خواندن )) است چنين نسخه اي را براي پيروانش تجويز مي کند و از حلقوم مبارک پيامبر پاک ندا مي رسد که : ((هر مذهبي رهبانيتي دارد و رهبانيت مذهب من نبرد است .)) و قرآن ناطق امام علي (ع) نيز چنين است .

شير روز است و پارساي شب . ميلادش در کعبه کرامت اوست و شهادتش در مسجد سعادت او . و سرور شهيدان عالم را مي بينم که به پيشواز مرگ مي رود . مرگي سرخ به سرخي لاله ها .....

من مسلمانم . مسلماني که محل عبادتش محراب نام دارد . من مسلمانم . مسلماني که پيرو و مرادش خميني است . او نيز چون جدش فرياد رسا و مردانه اش را سر مي دهد و مريدانش را به مهماني خدا مي خواند . با اين همه دانستي که عجيب نيست از اين که شهادت برايمان سعادت است چه ، اين طريق صواب و روش رستگاري است . و من در اين راه همرزم و همسنگر مي خواهم و تو برادرم مي تواني جنگجويي عارف باشي .
پروردگارا ! کمک کن که به امام و اصله ام وفادار باشم ، چه در اين صورت است که به قول سيدالشهداي کربلاي ايران :

ما راست قامتان جاودانه ي تاريخ خواهيم ماند .

نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]


   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[13/5/1387- 3:45 ع] باز هم برگشتيم ...
[17/4/1387- 7:39 ع] فقط براي تو ...
[16/2/1387- 7:5 ع] مژده وصل تو کو کز سر جان بر خيزم ....
[5/2/1387- 9:49 ع] هنوز زنده ام ...
[آرشيو شده ها]