هو الشهيد ...
عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که اين آمد و صد حيف که آن رفت ...

سلام ... عيده ... بايد شاد بود ... هستما ... ولي دلتنگم ...
ماه رمضان غنيمتي بود و گذشت
عمر همگي به بود و نابود گذشت
معلوم نشد که روزه ي کيست قبول
حيف از رمضان که آمد و زود گذشت ...
ياد مکه افتادم ... وقتي برگشتم همين جوري بود ... تا وقتي اونجا بودم انگار حاليم نبود کجام ... وقتي هم برگشتم خوشحال بودم از اين که دارم بر مي گردم ... ولي همين که اولين نماز رو تو خاک ايران خوندم ديدم چقدر دلم تنگ شده و چقدر زود اومد و رفت و نفهميدم چي شد ...
شايد خنده دار باشه ، ولي اين جور مواقع ياد جمله ي پسر خاله تو فيلم کلاه قرمزي و پسر خاله مي افتم که به کلاه قرمزي مي گفت : وقتي اومدي نفهميدم کي اومده ، وقتي رفتي تازه فهميدم کي اومده بود ...
و واقعا وقتي اين موقعيتهاي ناب از دست مي رن تازه مي فهمم چي بودن که از دست رفتن ....
چقدر مديون خدام ... چقدر چقدر چقدر شرمنده شم .... گفتن و شنيديم که يه قدم به سمت خدا بردار ، خدا به سمت مي دوه ... من عاصي چي بگم که هيچ قدمي به سمت خدا برنداشتم و خدا برام سنگ تموم گذاشته ...
عيده .. ولي دلم گرفته .. خيلي خيلي ...
دعام کنيد ... دعاتون مي کنم حتما ....
يا حق
نوشته شده توسط : رها
هو الشهيد ...
سلام ....
ديگه گفتن نداره که (( ديشبم گذشت ، يه شب ديگه که شايد اصليه بود هم گذشت ، غفران گرفتيم ؟ )) ديگه گفتن نداره که (( شب قدر خيلي عميقه ، خيلي ، به يکي از دوستان که گفتم کاش لياقت داشته باشيم درکش کنيم ، جوابم داد : اوني که شب قدر رو درک کرده ، فرداش شهيد شده . )) ديگه گفتن نداره که (( درسته که ما پر گناه بوديم ، ولي داداش طلبه مون گفته هر کس هر چه قدر يقين داره همون قدر آش مي خوره . )) داداش طلبه مون خيلي چيزا گفته بود ... حتما به اين پست آخرش سر بزنيد ... قبل از اين که شب سوم هم آروم بياد و بره و بازم هيچي نفهميم. 
شب اولي که رفته بودم مسجد دانشگاه ، همش ، هر لحظه ، خطهاي نوشته شون ميومد جلو چشمام ... جمعيت خيلي بود . خيلي ... شايد 2-3 هزار نفري بود. همه دانشجو ، در نتيجه همه جوون . داشتم مي رفتم توي مسجد ديدم دخترايي رو که هفت قلم ماليده بودن ... پر از رنگ بودن ... ديدم پسرايي رو که بلند بلند به جک دوستشون مي خنديدن ( بايد بگم که مدل موهاشون چه جوري بود ؟ ) ولي تو مراسم ... براقا که خاموش شد ... فقط ما مونديم و خداي خودمون ، ما مونديم و وجدان خودمون ... وقتي هر کسي فقط با خداي غفور خودش تنهاي تنها شد ، اون وقت بود که عيار گوهر هر کسي معلوم شد . ديدم اون دختري رو که هفت قلم ماليده بود ، اشکاي العفوش همه ي رنگاشو ، همه ي آرايشها و آلايشها شو پاک کرد ... پاک پاک ... شنيدم صداي پسري رو که عين مادر بچه مرده ضجه مي زد و العفو مي گفت ... شايد همون مو قشنگ قبل از مراسم بود ...
هر وقت تو مجلس اون آقاهه مي گفت : جوونا دلشون پاکه ، من روسياه همه رو به کيش خودم مي پنداشتم و مي گفتم نه نيستن . ولي ديدم که هستن ... خوبم هستن ... ديدم که جوون پاکه ... ديدم که اين جووني که مي کوبن تو سرش که فرهنگ مهاجم غربی بهت هجوم آورده، جوونی که می گیم داری ترویج فساد می کنی ، جوونی که به قول شهید مطهری به جای این که بهش آب زلال بدیم ، فقط نهی اش کردیم از آب گل آلود ، خیلی پاکتر از من پر مدعاست ... این جوون هیچ فرقی با جوون بعد از انقلاب که رفت شهید شد نداره ، تنها تفاوتشون تو محیطه ... اون جوون اب صاف داشت که گل آلودش رو نخوره ... اون جوون موقعیت داشت که بی رنگ و ریا بمونه ... ولی این جوون نداره محیطشو ... بابا همه که مثل هم نیستن ... همه که نمی رن در به در هزار سوراخ سنبه رو بگردن که آب زلال پیدا کنن ... اون موقع آب زلال همه جا بود و الان نیست ...
اشکال از جوون نیست ... اشکال از اونایی که این آب زلال رو زیاد نمی کنن و در دسترس نمی زارن ... رفقا ... عزیزان ... این قدر این جوونها رو روز به روز از خودون و خودتون دورتر نکنید ... این جوون محیطشو داشته باشه رشد می کنه و می شکفه ... قدر بدونید این جوون رو ...
یا حق
نوشته شده توسط : رها
هو الشهيد ...
( به علت ذيق وقت ( چي چيه وقت ؟) از گذاشتن هر گونه شکلک در متن معذوريم . )
سلام عليکم رفقاي عزيز ... خوب هستيد ؟
شرمنده که نيستم .. ببخشيد که سر نمي زنم ... همه مي گفتن دانشگاه قبول شو برو بقيش حله ... نمي دونستم اول دردسره ... فعلا يه ماهي تحمل کني نبودمونو ( اعتماد به نفسو حال مي کني ؟ ) انشالله اوضاع که سوار خر مراد شد بر مي گردم ( اين اوضاع ما نيست بچه تهرانه خر سواري بلد نيست ... حالا چه خر خودش باشه چه خر مراد )
ولي اين صبا مجبورمون کرد که بيايم و از مدرسه بگيم ... البت مرحوم مدرسه ... ما که ديگه مدرسه رو خورديم يه آبم روش ...
جاتون خالي من تا دوم راهنمايي تهران بودم ... نيست که مدارس تهرانم شلوغه ... منم بچه بودم زياد شر بازي بلد نبودم ( البته با همون بلد نبودنم جزو اراذل و اوباش مدرسه بودم )
ولي هيچي به اندازه ي يه خاطره از سال اول ابتدايي يادم نمونده ... اون موقعها کوچولو بوديم و همچين احساساتي ... مدرسه ما هم يه کوچه با خونمون فاصله داشت ... دم عيد که شد يکي يکي ما رو بردن حياط پشت مدرسه .. بعد معلممون با تک تک مون خداحافظي مي کرد ( خير سرمون فقط 2 هفته مي خواستيم بريم خوش گذروني ها ... انگار سفر قندهار بود ) بعد يکي يدونه سبزه مي دادن دستمون و بعد مي رفتيم وسايلمون رو برمي داشتيم مي رفتيم خونه ... اونقدر اوضاع عشقولانه شده بود که تمام بچه ها زار زار زدن زير گريه ... منم ديگه مثل حالا نبودم که ... غم عالم ريخت تو دلم ... به پهناي صورتم اشک مي ريختم و مي رفتم خونه ... دم در مامانم که در رو باز کرد فکر کرد يکي مرده ... گفت چي شده ؟ منم همون جوري هق هق کنون براش تعريف کردم و سبزه رو دادم دستش ... ييهو ديدم مامانم گفت تو احساس نمي کني امروز يه فرقي با ديروز داري ؟ منم همين جور هاج و واج نگاش کردم ... بعد گفت ... کيفت کو ؟ .. بعله ... بچه احساساتي اون قدر جو گير شده بودم کيفم رو مدرسه جا گذاشته بودم ...
سوم راهنمايي که تازه اومده بودم سوژه ي بچه ها بودم ... به همه چيزم مي خنديدن ... از رنگ شلوارم گرفته تا حرف زدنم ... تا سادگيم ( خير سرم من بچه تهران بودم اينا بچه شهرستان .. اون قدر منو دست مي انداختن ... مي گفتن اين دختره از پشت کوههاي تهران اومده ... )
واسه دبيرستان هم که بخوام بگم بايد براش وب جدا باز کنم ... امپراطوري داشتيم واسه خودمون ... يه پامون تو مدرسه بود ( البته نه سر کلاس درسش ... تو دفتر مدير و ناظم و مربي پرورشي و نمازخونه برا تمرين سرود و نمايش و درست کردن مجله و بروشور ) يه پامون تو آموزش و پرورش تو اتاق مسئول فرهنگي و پرورشي برا تشکيل جلسه و گرفتن يه عالمه تصميم که هيچ وقت اجرايي نشد ...
واقعا نمي دونم از کدوم بگم ... از اون روزي که با مارمولک ( يکي از رفقا ) زنگ ورزشو دودر کرديم که بريم آموزش و پرورش و مستخدم ما رو ديده بود ... بعد که برگشتيم مدرسه تو راهرو جلو چشم بچه ها با ما خيلي تند برخورد کردن و همين که رفتيم تو دفتر که مثلا تعهد بديم فهميديم همش فيلم بود و با سلام و صلوات ما رو تا دم در کلاس بدرقه کردن و خواهش کردن که به بچه ها بگيم خيلي دعوامون کردن .
يا از اون روزي که کل شوراي دانش آموزي مدارس کل شهرستان با مسئولين جلسه داشتن و از هر مدرسه يکي به نمايندگي از دانش آموزانش بلند مي شد حرف مي زد و منم اون بالا يادم رفت چي مي خواستم بگم ... ولي به جاي هول شدن سکوت کردم و جوري به سالن شلوغ و پر سر و صدا نگاه کردم که ملت فکر کردن واسه حرف زدن اونا من ساکت شدم و وقتي يادم اومد چي مي خواستم بگم سالن در سکوت کامل فرو رفته بود و همه داشتن گوش مي دادن . يا همون روز وقتي مسئل شوراها اومد سخنراني کرد و گفت ما دعوتتون نکرده بوديم که بيايد از مشکلات بگيد ... با پررويي تمام بعد از سخنراني اش مجري رو وادار کردم که بره برش گردونه و من پايين اون پشت تريبون بهش گفتم اينجا از مشکلات نگيم کجا بگيم و از اين حرفاي قلمبه سلمبه که نمي دونم از کجا ياد گرفته بودم ...
يا از روزي که بعد از يه عالمه بدبختي مجله ي فرزانگان مدرسه رو آماده کرديم و با ققي برديم آموزش و پرورش تا تحويل بديم که گفتن وقت تموم شده ... ما هم بر گشتيم مدرسه و يَک کولي بازي در آورديم که نگو و نپرس ... من کيفم رو تو راهرو پرت کردم و مثلا گريه مي کردم . ققي هم با من ( اين صبا هم احتمالا داشت به ما مي خنديد .. راستي صبا اون موقع تو کجا بودي ؟ ) قشقرقي راه انداختيم که همون لحظه مجبور شدن مجلمون رو بفرستن . ( آخرش هم رتبه نياورد )
يا از اون روزي که نمايش مدرسه تيز هوشان رو بازي کرديم ... نمايشنامه شو ققي نوشته بود .. اين صبا هم اول کارگردانش بود .. ولي نمي دونم چي شد که تو نمايش تيز هوشان 1 قهر کرد و نبود ( خيلي لوسه اين صبا ... حيف جا نيست از دعواهامون بنويسم .. راستي صبا من و تو چرا اين قدر دعوا مي کرديم ... و البته مي کنيم ؟ :ِي ) ولي تو تيز هوشان 2 نقش خانم معلم رو بازي مي کرد .. چه نمايشي بود ... من کت و شلوار بابام رو ژوشيده بودم و يه شکم گنده واسه خودم درست کرده بودم ... جوري که ناظممون با دين من رو زمين ولو شد و شروع کرد به خنديدن ... ققي هم يه پيژامه گشاد پوشيده بود .. و يکي ديگه شلوارش کش نداشت و کله ي يکي ديگه هم شپش داشت ... لهجه هامونم بماند که بعد از نمايش همه مي گفتن معلوم بود دريد بزور گيلکي حرف مي زنيد ( آبروي هر چي گيله با گيلکي مون برديم )
يا از اون ورزي که برا مشاورمون يه نمايشنامه در باره اعتياد نوشتيم و من و ققي توش از اون بچه خفنا بوديم ( جاتون خالي ريش سيبيلايي که کشيده بوديم ببنيد ) و صبا مثل هميشه بچه مثبته ي ماجرا بود و دردسري که برا خريدن سيگار واسه نمايش کشيديم ...
خلاصه دنيايي بود واسه خودش دبيرستان ... دلم واسش خيلي تنگ شده .. بر نمي گرده ديگه ... ولي خيلي حال داد ...
اينم محض گل روي صبا ( البته گل خرزهره )
مدتي ممکنه نباشم ... شايدم باشم ...
دعام کنيد و حلالم کنيد ...
يا حق
نوشته شده توسط : رها
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ