+ و قاف حرف آخر عشق است ...

پنجشنبه 10 آبان 1386 ساعت 6:56 عصر

هو الشهيد ...


سلام ... بعد از مدتها ...


ببخشيد که دير شد ... انشالله جبران بشه ....


نمي خواستم بنويسم .... خواستم در اينجا رو تخته کنم .... وبم غريبه شده بود ...


ولي نشد ... نتونستم ... هنوز بايد بنويسم ... هنوز هستم ...


چند روز پيش داشتم ميومدم خونه که تو راه يکي بهم اس ام اس داد : قيصر رفت و غزل تنها تر شد ....


يکي دو بار خوندم ... مثل همتون باورم نشد .... ولي وقتي خبرش از چند جا رسيد .... ديدم مرگ چقدر به ما نزديکه و ما چه قدر ازش دوريم ...


مي گيم بايد به يادش باشيم ... مي گيم هستيم ... مي گيم بايد جوري زندگي کنيم انگار يه دقيقه ديگه قراره بميريم ... اينجوريه واقعا ؟....


( معلومه که نوشتنم نمي ياد و دارم به زور مي نويسم ؟ .... عيب نداره .... به زور هم شده مي نويسم چون بهش نياز دارم ... )


دايي ام چند روز پيش وقتي يه شعر توپ از يه شاعر جوون براش خوندم گفت : قشنگ بود ... ولي مثل شعراي بقيه ي معاصرها موندگار نيست ... شاعراي امروز چيزي براي گفتن به آيندگان ندارن .


ولي به نظر من حد اقل اين در مورد قيصر صدق نمي کنه ... قيصر موندگاره ...


اگر چه نيت خوبيست زيستن اما .... خوشا که دست به تصميم بهتري بزنيم ...


راستي ... خانم قيصر امين پور همشهري ما هستن ... تسليت مي گم بهشون ... البته به تمام ايران بايد تسليت گفت که قيصر تو ....


(اههههههه .... ولش کن ... خوب وقتي نوشتنت نمي ياد مجبور نيستي بنويسي که ...)


همه ي شعراي قيصر قشنگن ... اينم يکيش :


عمري بجز بيهوده بودن سر نکرديم


تقويمها گفتند و ما باور نکرديم


در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن


ما نيز جز خاکستري بر سر نکرديم


دل در تب لبيک تاول زد ولي ما


لبيک گفتن را لبي هم تر نکرديم


حتي خيال ناي اسماعيل خود را


 همسايه با تصويري از خنجر نکرديم


بي دست و پاتر از دل خود کس نديديم


زانرو که رقصي با تن بي سر نکرديم ....


شديدا به دعاتون نياز دارم .... خيلي زياد ... ازم دريغش نکنيد ....


يا حق


 


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[13/5/1387- 3:45 ع] باز هم برگشتيم ...
[17/4/1387- 7:39 ع] فقط براي تو ...
[16/2/1387- 7:5 ع] مژده وصل تو کو کز سر جان بر خيزم ....
[5/2/1387- 9:49 ع] هنوز زنده ام ...
[آرشيو شده ها]