1   2   3      >

+ وا حسيناه ...

جمعه 28 دي 1386 ساعت 1:47 عصر

هو الشهيد ...


سلام ...


مکه رفتين ؟ اگه رفتين حتما حجر اسماعيل رو مي دونين کجاست ؟ نرفتين هم حتما اسمش رو شنيدين ... نيم دايره اي که اگر از باب ملک فهد وارد شيد سمت چپتون قرار مي گيره و ناودون طلا به سمت حجر اسماعيله ... روايته از امام صادق (ع) که حضرت اسماعيل و مادرش هاجر در اين قسمت زندگي مي کردند و بعد از فوت هم همين جا دفن شدند . همين طور روايتهايي هست از اينکه در اين قسمت پيامبران زيادي هم مدفون هستند ...


حالا اينا رو چرا مي گم ؟


اينا رو مي گم که برسم به داستان حضرت اسماعيل ...و بدونين مقام والاي اسماعيل رو ... حجر اسماعيل توي مطافه ... يعني حاجي ها همرا کعبه اون رو هم طواف مي کنن، فهميدي ژس اسماعيل چه مقامي پيش خدا داره ؟  مي دونم همتون داستان رو شنيدين ... ولي مي خوام يه بار ديگه براتون تعريف کنم ...


اين داستان تو سوره ي صافات هم اومده ... از آيه ي 102 داستان شروع مي شه ...


خدا تو خواب سه بار به ابراهيم دستور مي ده که بايد اين پسر عزيز دردونتو تو راه من قربوني کني ... تک پسر ... بعد چندين سال ... رشيد شده بود ... زيبا بود ... پدرش نگاهش مي کرد عشق مي کردا ... تمام وجودش بود و اين پسر ... ولي بالاتر از عشق پسرش عشقش به خدا بود ... خدا دستور مي ده و ابراهيم به پسرش مي گه و پسر سر تسليم در مقابل دستور خدا فرود مياره ... مي رن جايي دور از شهر تا پدر پسر رو قرباني کنه ... فکر کن چه کار عظيميه ... دست و پاي پسرش رو مي بنده که موقع جون دادن دست و پا نزنه ... کارد تيز شده رو مي زاره رو گلوي پسر ... آخ ! فکر کن ... اسماعيل چقدر پيش خدا عزيزه ؟ ابراهيم چي ؟ چقدر خدا دوستش داره ؟ حالا چه کار سخت و عظيمي از شون مي خواد و اونا دارن با تمام وجود و رضايت انجام مي دن ؟ خلاصه اين که ... مي دونيد همه ... کارد نمي بره .. کارد تيزي که سنگ رو شکافت گلوي اسماعيل رو نمي بره ... بعد خدا مي گه آفرين بر شما که از اين آزمايش سربلند بيرون اومدين ... بعد  تو آيه 107 سوره ي صافات اومده که خدا مي گه : او را به قرباني بزرگي باز خريديم ... { و فديناه بذبح عظيم } بعد قوچي مي فرسته تا حضرت ابراهيم جاي حضرت اسماعيل قرباني کنه ... هي ... نگو که اون قوچ ذبح عظيم بود ... قوچ جاي اسماعيل ؟ نه ... جايگزين خوبي نيست ... عظيم که مي گه يعني خيلي بزرگتر و عزيز تر از توي اسماعيل ...


بگم بازم ؟


.


.


.


حضرت اسماعيل سربريده نشد تا بجاش ... تو روز عاشورا ....


.


.


.


پ.ن.1) مي دوني ، فکر مي کنم ابراهيم ، قبل از اين که کارد بزاره رو گلوي اسماعيل ... بهش آب داد ... وا حسيناه ... فقتلوه العطشان ....


 


پ.ن.2) " کاش کربلا بودم آقا جان تا لحظاتي بيشتر زنده باشي ... " " آخ ! زينب .. کاش بودم و نمي ذاشتم ضربه هاي تازيانه روي تن تو فرود بياد " ... کاش .. کاش ...کاش ... مي فهميم داريم چي مي گيم ؟ ديگه داريم به اينها هم دروغ مي گيم بدون هيچ شرم و حيايي ... مايي که حتي خيال ناي اسماعيل خود را / همسايه با تصويري از خنجر نکرديم ... بسه ... بسه ... من که فقط از نامردي خودم زار مي زنم ... از اينکه نکنه منم... ؟ واي ! کوفيان مگه کيا بودن ؟


.


.


.


پ.ن.3) امشبي را شه دين در حرمش مهمان است ... نکن اي صبح طلوع ، نکن اي صبح طلوع ...


 پ.ن.4) اين طالب بدم المقتول بکربلا ؟ اين المستشهدون ؟ اين الفاطميون ؟ اين ....؟؟؟


پ.ن.5) يا صاحب الزمان عجل ظهورک ....


يا حق


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]


+ کربلا در کربلا مي ماند اگر زينب نبود ...

چهارشنبه 26 دي 1386 ساعت 10:36 صبح

هو الشهيد


 سلام ...


برادر داري ؟ نه ؟ عيب نداره ... تو فاميلتون مرد محرم داري که ؟ برادر زاده اي ... خواهر زاده اي... شايدم پسرت ؟ ديدي چه حالي مي ده مرداي مرحمت واست غيرت به خرج بدن ؟ يه نامحرم که مياد جلو 60 تا چشم نگاهش مي کنن که حرف نامربوط نزنه ؟ نمي زارن يه ذره سختي بکشي ؟ خيلي حال داره نه ؟ متقابلا آدم هم حسابي از محبت براشون مايه مي زاره ... خيلي هم دوسشون داره ديگه ؟ ....


.


.


.


تو يک روز هجده تا محرم زينب جلو چشمش شهيد شدن ...


پسراش ...


برادر زاده هاش ...


عباسش ...


..... حسينش ... آرام جونش ... عزيز برادرش ... سالارش ...


رو پيکر عزيزانش اسب دووندن و تمام استخوانهاشونو شکوندن ... سراشونو بريدن ... زدن رو نيزه ... يتيما ي برادرش رو زدن و گوشواره از گوششون کندن ... هر کي هر چيش مي شد مي گفت زينب ... هر کي هر دردي ديده بود مي گفت زينب ... هر کي هر چي مي خواست مي گفت زينب ... زينب هم داغ خودشو داشت .. هم داغ تک تک اسيراي آل محمدو مي کشيد ..


يه دل چقد طاقت داره مگه ؟


مي دوني بعد همه ي اين دردا زينب چي کار کرد ؟


تو بودي چي کار مي کردي ؟ کفر نمي گفتي خيلي بود ...


زينب ...


سرشو گذاشت رو خاک داغ کربلا ...


گفت : اللهم لک الحمد حمد شاکرين لک ...


سلام علي قلب زينب صبور...


يکي جواب منو بده ...


کربلا حماسه ي حسين بود يا زينب ؟


حسين عاشقتر بود يا زينب ؟


حسين بود که هر چي داشت جلو خدا زد زمين يا زينب ؟


سلامُ علي قلبِ زينبِ صبور...


.


.


.


پ.ن.1) مداحا ... روضه ها رو اينقدر بي پرده نخونين ... تو رو خدا نخونين ... جلو کدوم مادر شهيدي ريز جزئيات شهادت پسرش رو به بي پرده ترين صورت ممکن مي خونن ؟ نخونين که دل زهرا طاقت نداره ... نخونين ...


پ.ن.2) واي از عاشورا ! واي از عاشورا ! ...


يا حق


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]


+ حسيني باشيم ...

جمعه 21 دي 1386 ساعت 8:15 عصر

هو الشهيد ...


سلام ...


بزرگ کوفيان گفت ... به خدا از کوفه بيرون نيامدم جز براي اينکه وقتي ياري مي خواهي نباشم تا بگويم که ياريت نمي کنم ... چشم در چشم حسين دوخت و گفت... حسين اما هيچ نگفت ... نامردي کوفيان برايش غريب نبود ... مي شناخت آن ناپاک مردم را ... فقط گفت ... برويد ... هر چه مي توانيد دورتر برويد ... به جايي بگريزيد که فرياد غربت و نصرت خواهي مرا نشنويد ... چه ؛ اگر بشنويد و لبيکم نگوييد واي بر شما ... واي بر شما در آن روزي که به صورت در آتش دوزخ مي افکنندتان ...


... و حسين در عاشورا ندا داد : هل من ناصر ينصرني ... ندايي که در زمين پيچيد و در زمان پيچيد ...


ندايش را در زمين جر 72 عاشق لبيک نگفتند ... ولي در زمان ...


آي مولاي ما ... عباس که از اسب افتاد بر بالاي سرش بودي ... علي اکبر غرق در خون را تو بدرقه کردي ... و نداي برادر را که به استقبال قاسمش مي آمد تو شنيدي ... ولي لبخند لبان شهدايمان را هنگام وداع با اين دنياي دني ، ما ديديم ... و ما شنيديم وقتي گوش بر لبهاي شهيدانمان، در شلمچه و هور و هويزه ، وقت وداع مي گذاشتيم ، که مي گفتند : السلام عليک يا ابا عبد الله ...


راستي مولا ... چه خبر از مفقود الاثرهايمان ؟ شنيده ام که در غربت نيستند..حکما وقت رفتن با مادرت بالاي سرشان آمده بودي ... حکما گاه عروج ... وقتي گفتند مادر ... مادرت زهرا گفت جان مادر ...


.


.


.


مولاي من ... اين شبها ... خوب که گوش مي دهم مي شنوم در ناله هاي باد صداي دلنشينت را ... مي شنوم نواي هل من ناصر ينصرني ات را ...


مولاي من ... لياتم مي دهي که در رکابت باشم ؟


لياقتم مي دهي که من نيز فنا شوم در تو خداي تو ؟


لياقتم مي دهي که من هم حسيني باشم ؟


حسين ..... مي شود من هم وقت رفتن بگويم : السلام عليک يا ابا عبد الله ؟


.


.


.


***


پ.ن.1) بيايم حواسمون باشه اين روزا جاي تسکين داغ زهرا ، داغشو زياد نکنيم با دانسته و  ندانسته تيشه زدن به ريشه ي هدفها و پيامهاي عاشورا ... وقت عزاداري فکر کنيم به اينکه داريم چي مي گيم و چي کار مي کنيم ... به اين که آيا حسين کشته شد که ما اين کارها رو بکنيم ؟


پ.ن.2) سعي مي کنم بعد از عاشورا تا حد فهم خودم از عاشورايي و حسيني شدن بگم ... مسلما شما بزرگان از من بيشتر مي دونيد و مي فهميد ... بيايد بگيم ... همه ي بچه مذهبيا – قبل از همشون من – به تذکر نياز داريم ...


حسيني باشيم ...


يا حق


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]


   1   2   3      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[13/5/1387- 3:45 ع] باز هم برگشتيم ...
[17/4/1387- 7:39 ع] فقط براي تو ...
[16/2/1387- 7:5 ع] مژده وصل تو کو کز سر جان بر خيزم ....
[5/2/1387- 9:49 ع] هنوز زنده ام ...
[آرشيو شده ها]