1   2      >

+ ...

جمعه 19 بهمن 1386 ساعت 6:28 عصر

يا هو ...


 


هنوز بر لب سرخ تو رد لبخند است ...


بخند چون که براي دلم خوشايند است ..


چقدر جاذبه دارد نگاه گيرايت ...


هنوز عکس نگاهت به قاب دل بند است ...


چنان جسور و بزرگي که خاک خلقت توست ...


ز نسل خاک بلندي که در دماوند است ... 


 


 



نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]


+ ...

جمعه 19 بهمن 1386 ساعت 5:47 عصر

يا هو ...


 


حالا منم کنار تو اينجا که پر زدي ...


اينجا که خاک بوي کبوتر گرفته است ...


 


 


دلم تنگ است مي داني برادر / دلم تنگ است از اين مي نويسم


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]


هو الشهيد ...


و بالا خره دارم مي رم ...


سلام ...


من الان يه جوريم ... همين جوريم که الان اينجاست ... تا بحال من و وبم اين قدر شبيه هم نبوديم ...


باورم نمي شه ... بد جوريم ... يه جوريم ... نه .. خيلي هم خوب جوريم ...


واي ...


همه چي به اندازه ي کافي گويا هست ... همينم الان ... هميني که مي بينيد و مي شنويد ... دعام کنين ... دعاتون مي کنم ...


 


واي ... مي شنوم انگار صداشونو ...


 


زمين چقدر حقير است آي خاکي ها! 


 


 


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]


   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[13/5/1387- 3:45 ع] باز هم برگشتيم ...
[17/4/1387- 7:39 ع] فقط براي تو ...
[16/2/1387- 7:5 ع] مژده وصل تو کو کز سر جان بر خيزم ....
[5/2/1387- 9:49 ع] هنوز زنده ام ...
[آرشيو شده ها]