+ واگويه اي با مسيح ( ع)

جمعه 16 فروردين 1387 ساعت 4:46 عصر

هو الشهيد ...


سلام پيامبر رافت ؛


امروز جمعه بود . جمعه اي که باز تمام شد و دلهايمان روشن نشد،از صبح گوش به زنگ بوديم ... نه بهتر است بگويم قرار بود گوش به زنگ باشيم تا صداي دلربايي عالم را فرا گيرد ، صدايي که قرار بود نرم روي دلهايمان بنشيند و لذت شيرين و ناب (( انا المهدي )) را گوارايمان کند . قرار بود منتظر باشيم ، منتظر مهدي فاطمه ، مردي از سلاله ي محمد (ص) . پيامبري که تمام پيشينيانش آمدنش را مژده داده بودند و به برتري مقامش بر همگان اعتراف کرده بودند . قرار بود منتظر مهدي زهرا باشيم . منتظر امامي که مي گويند نماز را به او اقتدا مي کني ، پيامبر .  


به خيال خام خود منتظر بوديم .


«ديشب جايتان خالي رفتيم دعاي کميل و گريه هاي مَشتي هم کرديم. ريا نباشد ، صبح هم با اين که خيلي خوابمان مي آمد ،رفتيم دعاي ندبه و قشنگ داد زديم : (( آقا چرا نمي آيي؟ ))   اين همه انتظار ! باز مي گويي خيال خام ؟ »


آري ! دعاي کميل مي رويم ،  دعاي ندبه مي رويم ، عبادت سراغ داري بگو برايت تهش را در بياوريم . اگر انتظار به اينها بود که تا به حال صد بار آقا ظهور کرده بود ...


چه فايده که دعا بخوانيم و کساني ( که به دروغ خود را به تو نسبت مي دهند، پيامبر رافت ! مي دانم که دلت خون است از دستشان ، از دل آقاي ما خبر نداري ؟ ) هر چه دلشان بخواهد به دين ما توهين کنند ؟ چه فايد که در دعاي کميل خوب گريه کنيم و کساني به خود جرئت دهند پيامبر آخر الزمان را مسخره کنند ؟ آقا ظهور مي کند وقتي فرياد مي زنيم (( آقا چرا نمي آيي ؟ )) ولي جاهل کافري (کجاي حرفهايش به حرفهاي تو مي ماند که بگويم مسيحي است و پيامبرش تويي پيامبر رافت ؟) جسارت به قرآن را به حد اعلاي خود مي رساند ؟ اينجاي کار که مي رسد در جا مي زنيم ... حرفهاي قشنگ و پر مغز و فيلسوفانه مي زنيم و کلي راهکار عملي مي دهيم ! ولي پاي عمل که مي رسد « ما حرف زديم ، کس ديگري بيايد عمل کند خب ! »


مي دانم دلت خون است پيامبر ! از اين انسانهايي ( ديروز کسي مي گفت به اينها انسان نگو !) - انسان نماهايي - که دم از شيعه ي تو بودن مي زنند و هر کار که تو نهي مي کردي حلالشان شده و هر کار که امرت به آن بود حرامشان . مي دانم دلت خون است .


ولي غصه نخور که کسي را مي شناسم که دلش از دل تو پر خون تر است ... از دل آقاي ما شيعه هاي مهدي زهرا خبر نداري ، پيامبر رافت ؟


***


1) اولين مصداق شيعه هاي معرفي شده خودم هستم ، با اين تفاوت که همين کارا رو هم نمي کنم . يه پوسته ي تو خالي پر مدعا ديده بودين تا حالا ؟


2) هر چند به نظرم اين موج کمترين کاريه که از دستمون بر مي ياد و شايد حتي حد اقل هم زياديش باشه ولي بازم دست راه اندازاننده اش درد نکنه . بازم يه کاره ...


3) براي بلند تر شدن موج دعوت مي کنم از : ميم نقطه ، داداش طلبه ( طلبه اي که مي گفت مرسي !)، خاک انداز ( سه تفنگدار خودمون !) ، مشتاق المهدي ، بسيجي سياسي ( مهديار )  


يا علي


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]


+ در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد ...

دوشنبه 12 فروردين 1387 ساعت 11:8 عصر

هو الشهيد ...


((عجب چيز غريبي است اين "حال" وقتي که يک جوري مي شود ...


وقتي چيزي توي دلت مي جوشد ... وقتي بالا مي آيد و بالا مي آيد و از چشمت جاري مي شود ...


آن وقت است که درجه ي حرارت دلت روي خط قرمز است و دود مي کند و هي مي جوشد ... آن وقت که مي خواهي اين چيز را بگويي ... به کسي ...))


تا اينجايش را نوشتم و بعدش هي نوشتم و هي پاک کردم و هي نوشتم و هي پاک کردم و هي ... 


گفتم که "چيز " غريبي است اين " حس و حال " ... غريب است و مقدس است ... چيز غريب و مقدس را نمي توان به هر کس گفت ... محرم مي خواهد ... وقتي محرمش باشد خودشان مي دانند چه طور بيرون بريزند ... وقتي محرمش نباشد هر چه قدر هم بتواني ، نمي داني چه طور بيرونشان بريزي ...


بي خيال رفيق ... بگذار روراست باشم ... محرمش نيست ... بيرون نمي ريزد هر چه تلاش کردم ... درجه حرارت دلم هي بالا مي زند و هي بالاتر مي زند ... مددي برسان ... آب خنک ؟


نه ... لطف کن کمي هيزم برايم بياور ...


 


.


.


.


يا علي مددي


 


 


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]


+ پيامبر رحمت ...

سه‏شنبه 6 فروردين 1387 ساعت 11:29 صبح

هو الشهيد


 


 


سلام دوستان ...


اين روزا تصوير اين گنبد و بارگاه رو زياد مي بينم ....


و چقدر خاطره انگيزه ...


يادمه اولين بار که واژه ي پيامبر رحمت و رافت رو زبونم جاري شده کي بود ...


حاج خانوم ها مي دونن خانمها برا رسيدن به روضه ي رضوان ( قسمت اصلي مسجد النبي که آقايون به راحتي اجازه ي ورود بهش رو دارن ) بايد چه دردسري بکشيم ... روزي دو بار ، بعد از نماز صبح و بعد از نماز ظهر ، به مدت 2 ساعت يا کمتر ، اونم بعد از يه مسابقه ي دوي ماراتن که شانس هم قاطيش باشه ، خانمها مي تونن به قسمت خيلي کوچيکي از مسجد اصلي ( که نه شامل ستون توبه و ستونها ي معروف مي شه ، نه شامل منبر پيامبر ، فقط قسمت کوچيکي از ديوار خونه ي حضرت فاطمه (س) که اونم تا سقف قرآن چيدن!!!!! در دسترسه و سيل عظيم جمعيت)برن ... مسابقه هم به اين صورت بود که بايد پشت يه سري در ، حدود 7-8 تا که در فاصله ي تقريبا زيادي از قسمت اصلي قرار داشتن منتظر وايستي ( بماند که خانمهايي با پلاکارد تو دست که اسم کشورهاي مختلف روش نوشته شده بود تمام سعيشونو مي کردن که مليتهاي مختلف رو دور خودشون جمع کنن و از درها دور کنن به اين خيال واهي که بياين با ما ؛ ما شما رو به نوبت مي بريم تو - اگر دنبالشون مي رفتي احتمالا نوبت ظهر بهت مي رسيد -)بعد به طور اتفاقي هر دفعه يه در باز مي شد، تو بايد جوراباتو در مياوردي ، چون تو مسير راه همه ي فرشا رو جمع کرده بودن و زمين سنگي رو با آب و ماده ي ضد عفوني کننده حسابي ليز کرده بودن ( ببخشيد ! منظورم شستن بود ) در که باز مي شد سعي مي کردي اولين نفري باشي که از اون در تنگ و بين اون خيل جمعيت وارد بشي ( اينجا شانس دخالت مي کرد که دري که نزديک تو بود باز بشه ) بعد 3-4 دقيقه با تمام انرژي مي دويدي تا بالاخره وقتي کبود شدي و نفست اومد تو دهنت برسي به فرشاي سبز رنگ و ديار موعود ،ته شانس اين بود که مي رسيدي صف اول و يه گوشه پيدا مي کردي برا 2 رکعت نماز خوندن، وگرنه خيال يه نماز درست و حسابي رو بايد از ذهنت دور مي کردي ...


دفعه ي اول که من نمي دونستم چي به چيه و کي به کيه دير به خودم جنبيدم و با دو سه بار جستن از خطر پخش زمين شدن رسيدم به صف سوم ( دست زدن به هر ستون يا قرآنهاي کنار ديوار خانه ي حضرت ممنوع بود ) قبل از اين که نفسم جا بياد قامت بستم . نماز اولو در منتها اليه سمت راست شروع کردم و سلامشو در منتها اليه سمت چپ دادم ... برا سجده رفتن بايد شيرجه مي زدم و نهايتا زير پاي نفر جلويي که هر آن ممکن بود رو سرت بشينه سجده مي رفتي ... برا رکوع هم که حد اکثر مي شد 10 درجه خم شد ... زناي عرب هم که قربونشون برم با اون هيکلشون همش پيرو صراط مستقيم بودن ... کلا در مسير مستقيم حرکت مي کردن و اگر وقت نمي کردي از سر راهشون کنار بري فرش مي شدي رو زمين ... نماز اول که اينجوري شده بود ... دلم بد جور پر بود ... حتي نمي ذاشتن دست به ستون بگيري و يه خورده درد دل کني ... زياد هم زل مي زدي به اون ور پرده و منبر پيامبر و ستون توبه و مرقد مطهر رسول ، هلت مي دادن که بري زودتر ، اونم از 2 رکعت نماز( يعني تنها کاري که اجازه داشتي بکني ) ديدم راه نداره با اين نماز برم بيرون ... با بدبختي يه جا پيدا کردم قد يه سجده ي نصفه نيمه ، چشمتون روز بد نبينه ، همين که قامت بستم يکي از اين هرکولاي عرب که طولي و عرضي 6 تاي من بود (لازم به ذکره که من اصلا ريزه ميزه نيستم )اومد درست روي پاهاي من وايستاد و قامت بست ... جوري که ادامه ي نماز بخوره تو سرم ، نمي تونستم عقب هم برم ، منم نامردي نکردم ، هلش دادم يه ذره بره جلو ( هرچند از جاش تکون نخورد و منو پشه اي بيش محسوب نکرد ) تا بتونم حد اقل برم ... عين بچه هاي مادر مرده داشتم زار مي زدم و فقط نفرين مي کردم که الهي نسلشون از رو زمين برداشته شه ( يکي از دوستان در همين احوال ، کنار ديوار خونه ي حضرت برگشته بود داد زده : مادر ، الهي بميرم ، حالا مي فهمم چي کشيدي از دست اينا ) ...


حسابي دلم پر بود ... تا بعد از ظهرش که حساب کار دستم اومده بود ، با رعايت اصول ايمني و تاکتيکهاي اساسي و دخالت لطف خدا ( همون که اسمشو گذاشتيم شانس ) اولين نفري بودم که رسيدم و خودمو محاط کردم بينه ديوار و ستون و يه بانوي محترم عرب _ از اونايي که عمرا تا 2 سال نماز قضاهاشونو نخونن از جاشون جنب نمي خورن - و يه طرفم که خودم بودم ... جاتون خالي يه دل سير نماز خوندم ... داشتم بيرون ميومدم باورم نمي شد ... انگار خود حضرت اونجا رو برام نگه داشته بود که دلمو بدست بياره ... اولين بار اونجا اين واژه با تمام وجود نه تنها بر زبونم که بر کل وجودم جاري شد و تمام روز اشک مي ريختم و مي گفتم (( پيامبر رحمت )) ...


واي ... چقدر همه چيز اون سفر دلنشين بود ... انشالله هر کي رفته بازم بره ... نرفته ها هم زودتر برن ... که لذت نابيه ...


يا حق    


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[13/5/1387- 3:45 ع] باز هم برگشتيم ...
[17/4/1387- 7:39 ع] فقط براي تو ...
[16/2/1387- 7:5 ع] مژده وصل تو کو کز سر جان بر خيزم ....
[5/2/1387- 9:49 ع] هنوز زنده ام ...
[آرشيو شده ها]